پاندورا
چه وحشتناک خواهد بود آن آوایی که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
زنانگی پررنگ

 

گاه یک زنانگی آرام نبض زندگیم را  تند میکند ...

لباسهایش را که قول داده جمع کند ، برایش جمع کنی ،

غذایی که او دوست دارد بپزی ،

ناخنهایت را لاک تازه بزنی

و منتظر دستهایش بنشینی که وقتی سرد و تازه از راه رسیده است بگذارد رو تیره ی پشتت که گرم است ، همانجا

که احساس امنیتـ  وآرامشت میدهد.

 آرامش اینکه همیشه پشتت اَمن و پر رنگ ایستاده است...

و صدای در حیاط را که میشونی بدوی سمت اتاق و گونه هایت را بی هوا قرمز کنی...

 

....................................................................................................................

عکس نوشت: عکس یک خانه ی پررنگ را در نظر بگیرید ...

( خسته شدم از بس عکس گذاشتم و پریده است . اینجاایران است و من توقعم را پایین میاورم و نوشته های بی عکس میگذارم )



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده
شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
جعبه خیاطی

چند روزه عروسکای خراب شده ی دخترمو جمع کردم که یک روز وقت کنم بشینم بدوزمشون.

دیروز در حال دوخت و دوز بودم و جعبه ی خیاطیم جلوم باز بود که دخترم از خواب بیدار شد و آمد سراغم.

چشماش با دیدن جعبه خیاطیم برق شیرینی  زد . تا آمدم بپرمو جعبه ی مرتبمو از جلوش جمع کنم ،

یاد خودم و جعبه ی مامانم افتادم که چقـــــــــــــــــــــــدر لذت میبردم از بازی و کندو کاو و چیدن دکمه ها و ساختن شهر دکمه ها.

از جام تکون نخوردم . بهش خندیدم . اونم با شادی و کنجکاوی سراغ جعبه آمد .

بعد از یک ساعت که کلی با هم بازی کردیم ، اون رفت سراغ پدرش  و من موندم با یک جعبه ی منهدم شده و قرقره های باز شده ومهره های پخش شده ...

طول کشید جمع کردنش اما میدونستم که دوباره هم این کار رو خواهم کرد.

این جعبه که چیزی نیست . دخترکم دنیا رو هم بخواد بهم بریزه من همیشه پشتـشم . دخترم بازی کن و کشف کن و لذت ببر .

 .........................................................................................................

 پیوست :

مادرم یک جعبه نداشت ، که یک کمد داشت که من ازش خیلی خاطره دارم .

مادرم صبوریش از من خیلی بزرگتر بود

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
دردیست غیر مردن...

تنها شباهت بین ما

دفترهای سبز رنگ بیمه بود

و بغض بی رنگ

 نیمکتهای داروخانه خستگی تورا تاب نداشتند

که ایستاده بودی

" بیا دخترم برگردیم قَلِه خودمان . کلیه مال پولدارهاست "

بغض من ترکید

اما بغض تو نه

پسرت و برادرت را هم اینگونه از دست داده بودی

زیر بغل دختر 16 ساله ات را که میکشیدی گرفتم.

کلیه های دختر دارند هی کوچیکتر میشوند ...دیگر دیالیز جواب نمیدهد.

یک تاکسی بلاخره نگه داشت

و تو آنقـدر بزرگ بودی که هیچ از من نخواستی

و من آنقـدر کوچک که هیچ نداشتم تا به کار آید

مسکنهای قوی را توی کیفت جا دادی تا بروید در روستای کوچکتان ، راحتتر بمیرید 

                                                                  

 

....................................................................................................................................... 

گریه کرده بودم . به مرکز حمایت از بیماران کلیوی زنگ زدم . گفتند خانوم ما میخواهیم بشود به همه کمک کنیم .

کمک ها هم کم نیست اما بیاید لیست انتظار کمکهای مالی را ببینید.

نمیدانم با آب خراسان چه میکنند که این سالها اینقدر بیماری کلیوی اپیدمی شده است . دلم گرفته . کاش...



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده
جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
سپیدشدگی همه گیر شده است...

خواب در مرداد:

بی صدا
بی حرف
بی حدیث
زندگی میان ملافه‌های سپید و حوله‌های شسته شده

غلت زدن در
اسلوموشنی ابدی

بی هیچ خش خشی

کدام سایه
روی من
خواهد افتاد؟

.
.
.

 

۲۹ مرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

http://pagard.ayene.com/

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده
سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠
خودم

همیشه فکر میکردم آشپز خیلی خوبی هستم

و عاشق غذا پختنم

اما حالا فکر میکنم یک زن اگر احساس عشق نکنه ،

حتی فلفل دلمه ای براق تازه و پنیر گودا هم سر ذوقش نمیاره...

 

چقدر پر رنگه این عکس...

به زندگی مات من نمیاد



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده
سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
تنها راز سفر همان اراده ی پریدن است

 

  وقتی که دور از همگان
  بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی
  معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست
  آسوده باش
  حالم خوب است
  فقط در حیرتم که از چه رفتن به جایی دور
  هی دل بیقرارم را پی آن پرنده میخواند...
                                         سید علی صالحی



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده
دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
تو بهاری ... نه بهاران از توست . از تو میگیرد وام هر بهار ....

      نه به دنیا می‌آیم
      نه از دنیا می‌روم
      یک الله مدام در سرم سوت می‌کشد
      به اکبر نمی‌رسد

                            از سارا www.pagard.com

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
بهار بهار ، یه مهمون قدیمی

    خوش به حال غنچه های نیمه باز

     بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
     شاخه های شسته ، باران خورده پاک
     آسمان آبی و ابر سپید
     برگهای سبز بید
     عطر نرگس ، رقص باد
     نغمه شوق پرستوهای شاد
     خلوت گرم کبوترهای مست

              نرم نرمک میرسد اینک بهار
                             خوش به حال روزگار ...

                                                         .................فریدون مشیری

 

 

 

  

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
دعای شبانه ام فقط برای توست

 

 

  مامان و بابات آخر شب که خونه رو جمع و جور میکردن و تو فرشته نازشون در   

   خواب بودی ، یکدفعه خندشون گرفت که یک نینی دو ساله دارن و براش تولد گرفتن

   و اینهمه زحمت کشیدن و بعد بغض کردن و  برای زندگی شیرین و خانواده ی

    سه نفریشون ، جاودانگی آرزو کردن.

                دخترم قول بده برای دنیا انسان خوب و مفید و زیبایی بشی

                             این تنها خواسته ما از توست

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
تولد زنبور کوچولویی بنام باران

 

   روز آفتابیه زیبایی بود . شبیه یک روز بهاری . هر چند برخلاف انتظار ما بهار

   نبود . هفدهم اسفند بود

   ساعت شش صبح بود .درد داشتم . خیلی زیاد .میشمردم و نفس مکشیدم . اما

   چگونه بگویم که درد  نبود ، آرامش بود .سختی نبود ، زیبایی بود . نه ماه بود

   که تمرین کرده بودم . نه ماه بود که آماده شده بودم . نه ماه ...

   تا مادر باشم .

   وحالا تو چون منجی من ، بعد از یک انتظار عمیق داشتی ظهور میکردی.

   و من تحملی مادرانه داشتم . لبخند میزدم . خوشحال بودم . آماده بودم .

 

   تو میامدی دخترک من . میخواستی از این گوشه ی دلم بیرون بیایی و بنشینی

   اون گوشه ی دلم .

   خوشحال بودم . به معنای واقعی خوشحال بودم ...

   البته نگرانیهایی هم بود . دلم برای بابا جونت تنگ شده بود که میگفتن پشت درِ

   بخش زایمان، رو مبل کوچک، شب تا صبح بصورت آماده باش خوابیده .

   نمیذاشتن ببینمش. باهاش تلفنی حرف میزدم . و مثل چند سال پیش که ازش دور

   بودم، حس قویه نزدیک بودنشو احساس میکردم.

   بعدشم نگران این بودم نکنه بخاطر زود دنیا آمدن ، تو اذیت بشی . 

   زردی بگیری .حالت بد بشه نگران

   یک نگرانیه خنده دار هم داشتم خنده نکنه سونوگرافی اشتباه شده باشه

   " و بارانک  من  پسر بشه " 

   وقتی چشممو باز کردم اولین چیزی که پرسیدم این بود: حالش خوبه ؟ مطمئن

   شدید که دختره ؟؟؟؟

   و بله تو دخترک من بودی . گوشه ی دلم بودی . باران زندگی من و بابا مرتضا .

   بلاخره آمده بودی.

   و زیبایی بر زندگی ما به تمامی نازل شد . با درجه ای که روز بروز بالاتر

   میرود

   انگاراز اون روز بر زندگیه ما باران با طعم شیرینترین قند دنیا میبارد .

 

                      زندگی چقدر زیباست وقتی باران میبارد...

 

تولد زنبورک ما که عاشقع زنبوره و همش تو باغچه دنبال زنبورا میگرده لبخند 

عزیـــز دل مادددددر 

 

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩
2 ساله که باران کرامت بر زندگی ما میبارد

باران دو سال پیش در چنین روزی

 

باران سال پیش در چنین روزی

باران امسال در چنین روزهایی

 

 

                               قندک روشنم دو سالگیت مبارک



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

هفت سال است که همینجا ، روی همین تخت ، چسبیده به هم ، با همین پتو میخوابیم .

هفت سال است ...

همیشه فکر میکردم پتوی بزرگی داریم

اما مدتیست که دائم پتو کم میاوریم ...

چقدر از این وضع میترسم و بیشتر یخ میکنم .

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
روزمرگی

     هربسته ی قرص روزانه ام 150 عدد دارد

     گاه با تمام شدنِ ناگاهِ آن ،

     گذرزمان مثل سنچی توی سرم زنگ میزند.

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩
این یک درد روحی نیست .تمام تنم درد میکند...

دلم آزادی میخواهد

نه آنگونه که بعد ازظهر یک روز گرم باشد و دلم بستنی دو خامه ی سنتی بخواهد

نه آنگونه که دریک شب سرد خارج از شهر دلم حسرت یکی از کاپشنهای توی کمد مانده ام را بکشد

نه آنگونه که روزه باشم و دلم درعطش یک لیوان آب سرد بسوزد

نه آنگونه که دلم یک ماشین کوچک آبی بخواهد

نه آنگونه که در یک کشور غریب گیر افتاده باشم و با تمام وجود فهمیدن زبانشان را بخواهد

نه آنگونه که دلم دستهای پدرم را با آن رگهای برجسته اش بخواهد و چنگ چنگ بشود.  

نه حتی آنگونه که تو نباشی و دلم در بالشتت مچاله ، سیر گریسته باشد

میخواهدش آنگونه که ...

یک غریق در حال مرگ ، آن آخرین لحظه که تمام تنش گرگرفته و منقبض شده است ، کتفهایش را از شدت تقلا حس

نمیکند وچشمهایش سیاه سیاه شده است ،  اکسیژن  را میخواهد...

 

    آخر نوشت :

  دلم سریع بودن اینترنت میخواهد . دلم باز شدن تمام سایتها را میخواهد.

   دلم  ف ی ل ت رش ک ن نمیخواهد ...



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
درخت کائوچو

                            

اینروزها به طورغریبی حساس شده ام .

حس یک زن را دارم که درخت کائوچوی روبروی پنجره اتاقخوابش قـطع شده

است و او دیگـر میتواند که برود .

 تمام قصه ام با حرکتی مدور و آرام پیش میرود .

آرام و سرد.

سرد و تنها.

مثل تنهایی پیاده روی ملک آباد که بوی سردی و انجیر رسیده میدهد.

که من همراه با سایه هایم زیر پروژکتورهای عبوس نور را از خود عبور

میدهیم .

عادت ندارم به همراهانی چنین زیاد که گاه از تعـقیب نامانوسشان میترسم.

کاش تابستان نبود با شبهای گرم وطولانی و اینهمه چراغ روشن.

من به تنهایی بی نورم خو گرفته ام.

 

 این دنیا برای من زیادی بزرگ و آدمیتش زیادی خشن شده است.

  تنها عشقم با تمام مهربایهایش با تمام آغوشهایش هم نمیتواند این خلع بی‌رنگ را پر کند

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
یکشنبه‌ی غم‌انگیز

شعر ملودی    Gloomy Sunday    یکشنبه غم انگیز  

  در فیلمی به همین نام                                             

gloomy sunday یکشنبه غم انگیز  

 تا شب دوام نمیارم

در تاریکی و سایه ها ت

نهایی مرا می آزرد 

با چشمانی  بسته تو از کنارم میروی

تو آرمیده ای  و من تا صبح منتظر  

سایه های مبهمی را میبینم

از تو خواهش میکنم به فرشته ها بگویی مرا در اتاقم تنها بگذارند

 یکشنبه غم انگیز

چه بسیار شنبه ها تنها در سایه ها 

و من امشب خواهم رفت

چشمانم چون شب پرفروغ میدرخشد

دوستان برایم گریه نکنید                 که مزارم  نورباران است

 به خانه بازمیگردم                         جانم به لبم رسیده است

در سرزمین امن سایه ها                تنها به خواب میروم

یکشنبه غم انگیز 

 لطفا این فیلم را ببینید . این فیلم به زبان مجاری است پس  زیر نویس میخواهد .این ملودی را که در فیلم  آندراش (نفر وسط عکس بالا) میسازد  ـ حتی بدون شعرش ـ غروری را در هر کس میپروراند که دیگر تحمل زخمها و تحقیرهای دنیا برایش غیر ممکن میشود و به خودکشی میرسد.دو روز است که در جذبه ی ملودی زیبای این فیلم و فضای عجیب و رومانتیکش هستم.

 دستهایت در ملودی گم میشود

همه خیره مانده اند به چشمان  حیرت انگیز ایلونا

و لبان او اتفاق را پیش میبرد

غرور تو را و یکشنبه غم انگیز را

کاش راز ملودی را نفهمیده بودی آندراش!

 

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده
جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
بغض نبودن تو

         هم خونه

 هم خونه ی من ای خدا 
 از من دیگه خسته شده
 کتاب عشق ما دیگه
 خونده شده ،‌ بسته شده

 خونه  دیگه  جای غمه
 اون داره از من دور می شه
 این خونه ی قشنگ ما
 داره برامون گور می شه 

  اون دست گرم و مهربون
  با دست من قهره دیگه
  چشمای غمگینش با من
  قصه ی شادی نمی گه 

 هم خونه ی من با دلم
 خیال سازش نداره
 دستای مردونش دیگه
 میل نوازش نداره 

 ای دل من ، ای دیوونه 
                      بذار برم از این خونه 
                       corbis                                   

              چه عذابی داره بی تو 
              تن سنگفرشا رو شستن
              واسه گم کردن لحظه 
              دل به آشپزخونه بستن 

             باغچه رو آب پاشی کردن 
             خونه رو جارو کشیدن 
             میون آینه ی ظرفا 
             طرح چشم تو رو دیدن 
                  ...
شب که بر می گردی خونه 
                      خونه زندگی میگیره   

      تمام روز در انتظارت میمانم. خونه بغضهای مرا میبیند

       و من تمام عشقم را در قابلمه ای میریزم  و در میزی که به انتظارت میچینم 

                                                                                          



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
يادت گرامی

دو روز پیش سراغ جعبه خاطرات کودکیم رفتم

نوار های قصه ام را دور خودم چیده ام

قصه های خوب ایرانی  

                              واسه بچه های مامانی

بغض کرد ه ام .

شنگول و منگول

بزک زنگوله پا       ورمیجهید دوپا دو پا

سایه و سپیده

کدوی قلقله زن

و توی گوشم می پیچد :

خوب بچه های خوبم      نوگلای محبوبم

وبغضم میترکد

وگریه میکنم

  برای تو .  حمید عاملی

 پدر قصه گوی من

تو که شبها در تاریکی اتاقم  منو تنها نمیذاشتی

از لب طاقچه صدات می آمد

و اونقـدر مهربون میگفتی نوگلای محبوبم

که تمام لولوهای اتاقم فـرار میکردن

میگفتی  و میگفتی تا خواب بیاد نازم کنه

وتمام کلاغهای آخر قصه ی تو به خونه میرسیدن.

من هم بی وفایی کردم

اما نه آنقدر که دیگران

قصه گفتنت را تعطیل کردند

دلت را شکستند ...

اما تو آنقدر صدا داشتی تا ماندگار بمانی

ماندگار ... ماندگار ... ماندگار

  تو پدر شبهای تمام کودکان دیروزی

  وکودکان امروز   .

  حتی با تمام پلی استیشنها  و کامپیوترها و کارتون های جنگیشان.

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
جمعه ٧ دی ۱۳۸٦
دی

آنیما

لنزهایت را برای من در بیاور

معشوق هزار عاشق ترانه های اولیه

من به سیاهی شفاف این منظره  ها

                                 عادت دارم

پرده ها را میکشی

من در بازی رگهایت گم میشوم

تو پهن میشوی

بر ابهام ابلق تکلم

در  سکوت هجوم نفـَس 

.

چشمهایت را قدری روی هم بگذار

سنگ در برکه موج میشود

تو ماه میشوی

پیچ میخوری

مردمک چشمانم ریز میشوند

.

تو جاری میشوی

با تمام همیشه ات

روی سکر آب

بر انحنای ماهیهای ناآهیتا

در بلندترین شب سال

که باز تو متولد میشوی

با مهر

بر بالای کاجهای همیشه ی روز

 

.                                                                                                                          آنیما

و دوباره پرده ها را کنار میزنی

می پاشی  خودت را روی دستهایم

و دکمه های پیراهنت را بی هوا میبندی

                                                                                      دی ( تولد خورشید ) مبارک

 نا آهیتا : بی آلایش. نا آلودگی. پاکی                                             و تولد مهر ( میترا )

 



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط : مینا رضازاده
سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
له شدگي‌ها

                                                                            

 

یک سنگ بزرگ

در ذهن من رنج میبرد

پرتابش میکنم گاهی

و سقوط میکند گاه یک پرنده  بر آسفالت شعرم

 

ماشینها  از روی آن میگذرند

و جسمش به شیوه ای تهوع آور محو میشود

پرنده را ...

هیچ گاه نمی‌بینی

اما شعر من

                بطور عجیبی

                                 همیشه میخواهد که پرواز کند

 

 

پیوسـت

 

- پرنده در زمین له میشود و ما در آسمان .

- در زندگی ، همیشه روزهایی هست که در آن له میشویم .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                                   

              

                 

                 

                  همین روزها بود که به دنیا آمدم ؛

                  مثل گربه ای که به حیاط ( ت ) میپرد.

                  چارچنگولی . ترسان . با احتیاط .

                  میترسد اما میپرد ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.



لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط : مینا رضازاده