
اینروزها به طورغریبی حساس شده ام .
حس یک زن را دارم که درخت کائوچوی روبروی پنجره اتاقخوابش قـطع شده
است و او دیگـر میتواند که برود .
تمام قصه ام با حرکتی مدور و آرام پیش میرود .
آرام و سرد.
سرد و تنها.
مثل تنهایی پیاده روی ملک آباد که بوی سردی و انجیر رسیده میدهد.
که من همراه با سایه هایم زیر پروژکتورهای عبوس نور را از خود عبور
میدهیم .
عادت ندارم به همراهانی چنین زیاد که گاه از تعـقیب نامانوسشان میترسم.
کاش تابستان نبود با شبهای گرم وطولانی و اینهمه چراغ روشن.
من به تنهایی بی نورم خو گرفته ام.
این دنیا برای من زیادی بزرگ و آدمیتش زیادی خشن شده است.
تنها عشقم با تمام مهربایهایش با تمام آغوشهایش هم نمیتواند این خلع بیرنگ را پر کند
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ توسط : مینا رضازاده








