چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
تولد زنبور کوچولویی بنام باران
روز آفتابیه زیبایی بود . شبیه یک روز بهاری . هر چند برخلاف انتظار ما بهار
نبود . هفدهم اسفند بود
ساعت شش صبح بود .درد داشتم . خیلی زیاد .میشمردم و نفس مکشیدم . اما
چگونه بگویم که درد نبود ، آرامش بود .سختی نبود ، زیبایی بود . نه ماه بود
که تمرین کرده بودم . نه ماه بود که آماده شده بودم . نه ماه ...
تا مادر باشم .
وحالا تو چون منجی من ، بعد از یک انتظار عمیق داشتی ظهور میکردی.
و من تحملی مادرانه داشتم . لبخند میزدم . خوشحال بودم . آماده بودم .
تو میامدی دخترک من . میخواستی از این گوشه ی دلم بیرون بیایی و بنشینی
اون گوشه ی دلم .
خوشحال بودم . به معنای واقعی خوشحال بودم ...
البته نگرانیهایی هم بود . دلم برای بابا جونت تنگ شده بود که میگفتن پشت درِ
بخش زایمان، رو مبل کوچک، شب تا صبح بصورت آماده باش خوابیده .
نمیذاشتن ببینمش. باهاش تلفنی حرف میزدم . و مثل چند سال پیش که ازش دور
بودم، حس قویه نزدیک بودنشو احساس میکردم.
بعدشم نگران این بودم نکنه بخاطر زود دنیا آمدن ، تو اذیت بشی .
زردی بگیری .حالت بد بشه 
یک نگرانیه خنده دار هم داشتم
نکنه سونوگرافی اشتباه شده باشه
" و بارانک من پسر بشه "
وقتی چشممو باز کردم اولین چیزی که پرسیدم این بود: حالش خوبه ؟ مطمئن
شدید که دختره ؟؟؟؟
و بله تو دخترک من بودی . گوشه ی دلم بودی . باران زندگی من و بابا مرتضا .
بلاخره آمده بودی.
و زیبایی بر زندگی ما به تمامی نازل شد . با درجه ای که روز بروز بالاتر
میرود
انگاراز اون روز بر زندگیه ما باران با طعم شیرینترین قند دنیا میبارد .
زندگی چقدر زیباست وقتی باران میبارد...
تولد زنبورک ما که عاشقع زنبوره و همش تو باغچه دنبال زنبورا میگرده
عزیـــز دل مادددددر

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت ٦:٢٧ ب.ظ توسط : مینا رضازاده